تاریخ لرها مملو از فجایعی است که رژیم پهلوی در حق آنان مرتکب شده است. معما اینجا است که همین رژیم یا طرفداران آن به نحو غریبی موفق شدهاند حافظهٔ تاریخی (شمار نسبتا زیادی از) لرها را چنان دستکاری کنند که قتلعام مردم خود را ناچیز انگاشته و قصابان لرستان را ببخشند.
مقدمه: جرقهٔ اعتراضات دور اخیر در بازار تهران زده شد و کاسبان خرده پا و نه چندان متمول هم به آن پیوستند. بلافاصله پس از آن شهرهای لرستان و مناطق دارای جمعیت لر به خیابانها آمدند. در قسمتهایی از تهران و شمال کشورهم صدای اعتراضات شنیده میشود. بخشی از تحلیلگران به درستی روی وضعیت اقتصادی، فقر و فساد، قیمت دلار، مالیات بر کاسبان و تجار متوسط و خرده پا و نیز اُفت درآمدهای بازار متمرکز هستند. برای شهرهای «کوچک» و اقشار غیربازاری هم مسئلهٔ معیشت و خانهخرابی و فساد سیستماتیک در حکومت مطرح است. رسانههای فارس خارج از کشور هم شعارهای پهلویطلبانه را در بوق و کرنا کردند تا به این ترتیب بازگشت پهلوی را به عنوان یک بدیل ممکن و شدنی تبلیغ کنند چیزی که اتفاقا به تضعیف حرکت اعتراضی و ممانعت از گسترش آن منجر شده است. آن گونه که از شواهد و قرائن بر میآید اکثریت کشتهشدگان این دور از اعتراضات هم از میان لرهایند.
شخصاً به تاریخ اجتماعی مناطق لر علاقهمند و حساس شدهام. اعتراف میکنم که تا مدتی پیش تقریباً هیچ چیز از تاریخ لُر، شیوه تولید قدیم رایج بین آنان، و روش زیست جوامع لر در دورهٔ پیشاپهلوی و پس از آن نمیدانستم. این هم از محسنات تاریخنگاری «ایرانی» است. مورخین ناسیونالیست از هخامنشیان و ساسانیان و نفرت از عرب و ترک متهاجم (بخوان ترک-عرب ستیزی در داخل و منطقهستیزی در خارج) آغاز میکنند و در نهایت به نجات «زبان فارسی» و شیعهگری به منزلهٔ «تقیه» برای نجات ایران و زبان فارسی میرسند و رضا شاه پهلوی به عنوان بنیانگذار دولت ملت نوین هلهله میشود. چپ هم از زاویهٔ رشد و گسترش طبقهٔ کارگر و سرمایهداری و ریشهکن شدن «فئودالیسم» و «روابط ایلی عشیرتی عقبماندهٔ ارتجاعی» تاریخ مینویسد و باز به نوعی در ائتلاف (منفی) با آن تاریخنویس بالایی همهٔ تاریخ پیشاپهلوی را نوعی جهالت و عقبماندگی قلمداد میکند تو گویی از هنگام پیدایش دولت متمرکز سراسری و مناسبات «تولیدی مدرن» پیشرفت بسیاری نصیب اکثریت مردم شده است. استثناهای رو به افرایشی هم در این میان وجود دارند که از جمله میتوان به یرواند آبراهامیان و تحقیقات ارزندهٔ وی اشاره کرد.
نوشتن «تاریخ از پایین» نوشتن روایت «مردمان غیرتاریخی و بی تاریخ» (اشارهام به اصطلاح مورد استفادهی مارکس و خاصه انگلس است برای ملل فاقد دولت در اروپا که در کتاب روسدولسکی مارکسیست اوکرائینی ترجمهٔ من و محمد عبادیفر بحث شده است) همانها که نخواستند یا نتوانستند دولتی از آن خویش داشته باشند تا برایشان تاریخ جعل کند، برای نیروهای روشنفکری متمایل به جنگ طبقاتی و«گرفتن قدرت سیاسی» و استقرار سوسیالیسم هم جذابیتی نداشت. بخش عمدهٔ روشنفکران «مردمان غیرتاریخی» نیز خود درگیر تعریف و تبیینهای نخبگان چپ و راست، مشغولِ «ایران»ی انتزاعی بودند و از پرداختن به جوامع خود و نوشتن تواریخ این اجتماعات تا حد زیادی غافل ماندند. این نیز واقعیتی است که نیروهای سیاسی وفکری فعال در ایران به سبب رویهٔ تاریخی غایتگرایانه و خصومتشان با هر آنچه که گمان میکردند باید موقت و ناپایدار فرض شود، هر آنچه که به نظر آنان یارای مقاومتاش در برابر «سرمایهداری، مدرنیته، دولت ملی و تمدن جدید» نبود، هر آن چیزی که به گمانشان روش زیست ارتجاعی بود، بیاعتنایی پیشه میکردند و برای تحلیل و بررسی به حساباش نمیآوردند.
به این ترتیب ساختارهای منطقهای و انواع مختلف شیوههای تولید و روشهای مختلف زیست جمعی (با همهٔ بد و خوبش) موجود در کشور موانع دستوپاگیر نظری و عملی برای نائل شدن به آن هدف عالی (چه بود؟) تلقی میشدند. پس نیروهای روشنفکری فارغ از پسوند چپ و راست از نابودی هر چیزی که به آن امر عالی خدمت نمیکرد اگر خوشحال نمیشدند به هیچ رو ناراحت هم نمیشدند. همان طور که محققان خارجی (مثلاً لمبتن در کتاب فوران) یادآور شدهاند نابودی جمعیت میلیونی عشایر از آن جمله قتلعام لرها با سکوت رضایتآمیز شهرنشینان و جمعیت یکجانشین کشور و روشنفکران انجام شد. همانطور که رسمیت و اهلیت یابی زبان ترکی در زمان حکومت فرقهٔ دمکرات در آذربایجان از سوی روزنامهها و محافل روشنفکری مرکز مایهٔ تفرقه و تشویش خاطر قلمداد میشد و به رهبران فرقه توصیه میکردند برای وحدت ملی و از سرگیری مبارزهٔ سراسری بهتر است موضوع رسمیت زبان ترکی را فراموش کنند چون همهٔ اهالی ایران از یک نژاد و خون هستند و موضوع زبان ترکی نباید بر مبارزات یک ملت واحد سایه بیندازد (کتاب گذشته چراغ راه آینده است). نژاد متفاوت، زبان متفاوت، ملیت متفاوت، روش زندگی متفاوت، شیوهٔ تولید متفاوت و خلاصه هر آن چیزی که بویی از تفاوت یا تنش میداد به نماد تفرقه و ضدیت با «ایران، ملت ایران یا طبقهٔ کارگر» تبدیل میشد (هنوز هم همینطور است) و نتیجه این برداشت نابردباری سیاسی و روحیات افراطی دگرستیزانه در مرکزگرایان و پانایرانیستها است که امروز شاهد آن هستیم.
دوست فرهیختهای دارم. مدتی پیش با او در باره وضعیت لرها صحبت میکردم. از قتلعامی گفت که پهلوی اول از آنان کرده است همان رضاشاهی که امروز نامش را بعضی از معترضین لر (و البته دیگران نیز) از سر استیصال فریاد میزنند. شناخت اندکم از مسئلهٔ لر و حساسیتم نسبت به این خلق/ ملت و رنجهایشان و مطالعات پسینیام را در این زمینه مرهون او هستم. اظهار تأسف میکنم که تاریخ لرها و سرنوشت آنان در کتابهای مختلف به شکلی پراکنده، گزینشی و بی هیچ انسجام تاریخی-مردمشناختی بیان شده، کتاب یا کتابهایی که به نحوی منسجم به مطالعات «لرشناسانه» دست یازیده باشند در دست نیست یا دستکم به چشم من چیزی نیامده است.
وقتی آذربایجان، احواز و کردستان و بلوچستان هنوز در حالت انتظار به سر میبرند و به این دور اعتراضات ملحق نمیشوند شاید بتوان دستکم بخشی از علت را در نارضایتی ایشان از صحنهآرایی رسانههای فارس خارج از کشور دانست و تلاش این رسانهها برای تحمیل یک رهبری منفور بر ملتهایی که حافظهٔ تاریخی قدرتمندشان از پذیرش او به عنوان احیاگر احتمالی نظامی سلطنتی که دشمن سرسخت غیرفارسها بود سر باز میزند. نمیخواهند جزئی از یک حرکت عمومی یا سراسری بشوند که کثرت ملی و کثرت زبانی و راه حل سیاسی فدرالیسم و خودگردانی برایش هنوز معنا و مفهوم ندارد و نه این، که بحث آن نیز هنوز برایش قابل تحمل نیست. اعضای این ملتها از شنیدن نام دیکتاتور مخوفی که کمر به قتل همهٔ ملل غیرفارس بسته بود خشمگن و هراساناند. به همین سبب باید روی وجه اتنیکی یا ملی -منطقه ای این اعتراضات هم دقیق شد. سؤال اینجاست که اگر ترکها، عربها، ترکمنها، قشقاییها، و کردها فعلاً در این مرحله از حرکات اعتراضی جاری کناره میگیرند چرا لرها در میانهٔ میدان فعال هستند و نه تنها این که در برابر شعارهای پهلویگرایی واکنش منفی نشان نمیهند. امیدوارم متن حاضر که با سرعت و شتاب تهیه شده است بتواند مدخلی باشد برای بحثهای بیشتر بین فعالان سیاسی لر و دیگران.
[البته هم الان مطلع شدم که همزمان با فراخوان رضا پهلوی برای شعارهای هماهنگ، احزاب کردی نیز فراخوان اعتصاب در کردستان برای پنجشنبه منتشر کردهاند.[1] باید دید آیا مانند دور قبلی که عبدالله مهتدی در نشست جورج تاون شرکت کرد و در مصاحبهای رضا پهلوی را دارای «سرمایه اجتماعی» بزرگی دانست این بار هم هماهنگی بین او ودیگر احزاب کردی با پهلوی صورت میگیرد یا خیر. موضوع دیگر در این بیانیه نام نبردن از پهلوی و بدیل سلطنت است که نویسندگان بیانیه کاملاً از کنار آن گذشتهاند و این علامت خوبی نیست. موضوع دیگر هم این که در پاراگرافی از بیانیه چنین نوشته شده است:
سرکوب خونین اعتراضات در کرماشان، ایلام، لرستان و بهویژه جنایت رخداده در ملکشاهی، ادامه همان سیاست عریان خشونت دولتی است که رژیم جمهوری اسلامی ایران برای بقا به آن متوسل شده است. بازداشت، سرکوب خیابانی و ارعاب مردم معترض، نه نشانه اقتدار، بلکه اعتراف آشکار به ترس و بحران این رژیم است. و کمی پایینتر اضافه کرده است: در کنار مردم مقاوم کوردستان میایستیم.
این در حالی است که لرها در این دور اعتراضی حضور نیرومندی دارند ولی نامی از این ملت/خلق یا اتنیک یا مردم آورده نمیشود و «همه چیز برای کرد و به نام کرد» ثبت میشود.]
مطلب پیش رو گزارشی است حاوی خلاصهٔ گفتگو با دوست لرم و هم نتیجهٔ مطالعات جانبی که در دو سه روز اخیر با تمرکز روی لرها و تاریخ تراژیک و قتلعام آنان از سوی رضاشاه پهلوی داشتهام. چه دانستن تاریخ و شناخت گذشته (خاصه نوع نزدیک آن) همواره مفید بوده است. قصد من این است که در حد بضاعتم بررسی کوتاهی بهدست بدهم از شیوهٔ زیست و شیوهٔ تولیدی نزد لرها و در همین زمینه مبناهای سرکوب و قتلعام آنان را به دست ارتش رضاشاه بحث کنم و همزمان روشنی بیندازم روی مقیاس کشتار و تبعید و آوارگی آنان که رسما به معنای نابود کردن یک فرهنگ، یک شیوهٔ زیست، یک شیوهٔ تولیدی، یک تاریخ و در نهایت یک خلق است. نه تنها این که نابودی طبیعت و جغرافیا و حیواناتی است که زندگی روزانهٔ این خلق با آنها درآمیخته و جداییناپذیر بود. درضمن بحث دوست همکلام خود را وسط میکشم که چرا آگاهی جمعی-سیاسی صیقلیافته با الهام از هویت و زبان و روش زیست قبلی که با خشونتی تصورناپذیر از سوی رضاشاه نیست و نابود شد نتوانسته است در میان لرها مبنای فکری مهمی را تشکیل دهد برای بحث پیرامون نوع حاکمیت سیاسی در کشور.
سه نوع روش زندگی یا شیوه تولیدی در ایران
باید از جان فوران ممنون باشیم که با تحقیقات خود تلاش کرده تا در برابر رویکرد تکساحتی چپ (مرکزگرا در ایران) و پژوهشهای اقتصاد سیاسی گونهٔ (غیرتاریخی) آن به نحوی تجدیدنظرطلبانه رویکرد جدیدی طرح کند. منظورم از رویکرد چپ مرکزگرا همان رویکردی است که تا مدت های بسیاری رشد و انکشاف سرمایهداری را غایتگرایانه و به شکلی خطی (فرماسیونهای کمونیسم اولیه، بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری و سوسیالیسم) برمیرسید و حضور آن را وجه ناگزیر و حتی بهنحوی دلبخواهانه وجه غالبِ (تلویحا یا تصریحا مترقیِ) صورتبندیِ اقتصادی اجتماعی سیاسی ایران میدانست و دولت متمرکز رضاشاهی را، در سایهٔ ناسیونالیسم ایرانی، به تلویح دستاوردی ناگزیر بعضاً حتی مثبت تلقی میکرد.
فوران با جرأت از سه نوع روش زندگی یا شیوه تولیدی در ایران حرف میزند و با ذکر آمار و ارقام رسمی روی تبیین و تعریف خود روشنی میاندازد. وضعیت شیوههای تولیدی مرکب، درهمتنیده و سهگانه در ایران را به این ترتیب برمیشمارد: شیوهٔ تولید روستایی یکجانشین مبتنی بر کار رعیتی و دهقانی که مولد بیواسطه از محصول نهایی سهم میبرد. روش دیگر زندگی، یا یک شیوهٔ تولیدی دیگر عبارت است از جماعات و ایلات و عشایر مبتنی بر چادرنشینی-شبانکارگی که با گلههای دام خود قشلاق و ییلاق میکنند و کشاورزی را نیز به گونهٔ فصلی در کنار آن انجام میدهند. روش سوم زندگی یا شیوهٔ تولید عبارت است از تولیدات مربوط به صنایع خردهپای کالایی و غیر آن در شهرها همراه با گسترش صنایع شهری سرمایهدارانه.
شیوه های تولیدی یادشده در بالا خود را در ترکیب جمعیت نیز بازتاب میداده است. برای نمونه در سال ۱۹۰۰ م (ش۱۲۷۸- ۱۲۷۹) جمعیت شهرنشین ۲.۷ میلیون یعنی ۲۰.۹ درصد از اهالی کل کشور بوده، جمعیت ایلی و عشایری ۲.۴۷ میلیون یعنی ۲۵.۱ درصد از اهالی کشور را تشکیل میداده، و جمعیت دهقانی ۵.۳۲ میلیون یعنی ۵۴ درصد از اهالی کشور بوده است. به این ترتیب با نگاهی به نرخ جمعیت فعال در این سه شیوهٔ تولیدی یا روش زندگی میتوان به توازن قوای سیاسی و رابطهٔ بین شیوههای مختلف تولیدی با یکدیگر و ساختار اقتصادی و حتی حکومتی کشور پی برد. بحثی که فرصتی دیگر میطلبد.
در یک فاصلهٔ زمانی چهل ساله پس از آنچه در بالا بیان شد با ارقام جدیدی در سال ۱۹۴۰ م ( ش۱۳۱۸) روبرو میشویم. اینک ایران دارای ۳.۲ میلیون شهرنشین است که ۲۲ درصد کل جمعیت را تشکیل می دهند، تعداد عشایر و ایلات حالا بالغ است بر یک میلیون نفر معادل ۶.۹ درصد کل جمعیت، و البته ۱۰.۳ میلیون جمعیت دهقانی/رعیتی که برابر است با ۷۱.۱۱ درصد از کل ساکنین کشور.
آنچه در این آمار نگاه را به خود جلب میکند کاهش سریع و شدید جمعیت ایلات و عشایر در یک فاصلهٔ زمانی چهل ساله است و همین البته شامل دام های آنان هم میشود و به شکلی زنجیرهوار یا علت و معلولی تأثیر خود را روی کلیت وضعیت غذایی کشور و سیاستهای اتخاذشده از سوی دولت مرکزی نیز میگذارد که چیزی نیست جز افزایش شدید واردات محصولات غذایی (کتاب گذشته چراغ راه آینده است).
آنچه در این فاصلهٔ زمانی چهل ساله اتفاق افتاده چیزی نیست جز جنگی تمام عیار با یک شیوهٔ تولیدی معین و جماعات و اجتماعات منطقهای مشغول با این شیوهٔ تولیدی و روش زندگی خاص آنان، غصب زمینها یا خلع مالکیت از این اجتماعات، کشتن و نابودکردن همهٔ روسای این جوامع و پراکندن اعضای این کلکتیوهای منطقهای به دیگر نقاط و به طور کلی از بین بردن بیش از نیمی از مردم عشایر و قتلعام تدریجی و گاهی به یکبارهٔ آنان (در اثر سرکوبهای بیرحمانهٔ متمرکز). باریر (کتاب فوریه) در این باره میگوید از ۲.۴۷۰۰۰۰ جمعیت شبانکاره در سال ۱۹۰۰ م یا ۱۲۷۹ ش تنها یک میلیون نفر در ۱۹۳۲ م یا ۱۳۱۱ ش باقی مانده بود بقیه یا مرده بودند یا یکجانشین شده بودند. چه دستاورد بزرگی برای تمدن ایرانی برای رضاشاه پهلوی و همهٔ مدرنیستها و کتاب(وجیزه)نویسانی که از او تمجید میکنند.
در نتیجهٔ سرکوب این روش زندگی یا این شیوه تولیدی، زمینهای شمار زیادی از سران ایلات و عشایر به رضا شاه منتقل میشود و او علاوه بر متصرفات بینهایت خود بخشی از این زمینهای غصبشده را نیز به سران و امرای ارتش و ردههای بالایی دستگاه دولتی و بازرگانان و مقاطعهکاران واگذار میکند. فوران در این باره مینویسد رضا شاه در زمینخواری شهرهٔ عام و خاص بود. تقریباً همهٔ زمینهای مازندران زادگاه وی و بخشهای وسیعی از زمینهای گیلان و گرگان که مرکز تولید برنج بودند به مالکیت خصوصی او درآمد. املاک او شامل ۶ میلیون جریب زمین میشد. در کارخانهها شرکتها و انحصارهای متعدد داخلی سهام داشت وقتی مملکت را ترک میکرد موجودی او در بانک ملی از یک میلیون ریال به سال ۱۹۳۰ م یا ۱۳۰۹ ش به ۷ میلیون پوند استرلینگ رسیده بود.
برای تبدیل ارتش به پایگاه نیرومند خود رضاشاه مخارج فوقالعاده زیادی بر تهیدستان و اقتصاد کشور تحمیل میکند (گفته میشود که ارتش ۴۰ درصد بودجهٔ کشور را میبلعید و نفراتش از ۱۰ هزار نفر به ۴۰ هزار نفر رسید) ارتشی که در هنگام ترک مملکت از سوی رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ یا سپتامبر ۱۹۴۱ ختی نتوانست کوچکترین مقاومتی نشان بدهد در برابر نیروهای متفقین که خاک کشور را اشغال میکردند. همهٔ موفقیت این ارتش پرهزینه در سرکوب عشایر و ایلات، دهقانان و کارگران، و مخالفان سیاسی و اقتصادی شاه و نظام سیاسی وی و نخبگان طرفدارش بود.
در زمینهٔ جامعهٔ یکجانشینان کشاورز هم توازن قوای سیاسی به نفع رضاشاه چرخید. قدرت سیاسی زمینداران در مقابل شاه کاهش یافت اما در روابط تولیدی بین ارباب و رعیت هیچ تغییری حاصل نشد چیزی که دست کم یکی از خواستههای سیاسی عصر مشروطه بود. پس ثروت و مکنت زمینداران به رغم کاهش قدرت سیاسی آنان در برابر شاه دستناخورده سر جای خویش باقی بود در حالیکه طبقات فرودست جامعه سودی از تغییرات سیاسی فوق نبردند.
در باره وضعیت آن ۳.۵ میلیون دهقان ایرانی و خانواده اش فوران گزارش دلخراشی به دست داده است: در مجموع زندگی دهقانان هرگز خوب نبوده است اما در اواخر دوره رضا شاه وضع آنان بدتر هم شد رژیم غذایی در یک خانواده معمولی دهقانی به شرح زیر بود: صبحانه: نان و چای؛ ناهار نان و ماست و شام نان و ماست و چای. سازمان ملل متحد در دهه ۱۹۵۰ م یا ۱۳۳۰ ش براوردی در این زمینه به دست داد: در ایران هر بزرگسال روزانه کمتر از ۱۸۰۰ کالری دریافت میکند که از تمامی مناطق فقیرنشین خاورمیانه سطح پایین تری را به نمایش میگذارد. شرایط بهداشتی نیز بسیار نامساعد بود و نرخ مرگ و میر کودکان ۵۰ درصد و امید زندگی در روستاها ۲۷ درصد است اغلب مردم با بیماری دست به گریبانند و اغلب روستاها فاقد امکانات بهداشتی اند.
همان طور که در بالا اشاره شد در زمان رضاشاه جمعیت ایلاتی به شدت از سیاست مبتنی بر حکومت نظامی و ریشهکن کردن جوامع ایلاتی و عشایری تأثیر پذیرفت. فوران می نویسد: تجربهٔ رضا شاه در فرونشاندن ناآرامیهای ایلات پس از سال ۱۹۲۱ م یا ۱۳۰۰ ش او را به این نتیجه رسانده بود که «ایلی ها» وحشیانی نابهنجار سرکش و بیسواد هستند که در وضعیت طبیعی بدوی خود رها شده اند. لمبتون هم اضافه میکند که این قبیل برداشتها و سیاستها از حمایت جمعیت غیرایلاتی کشور برخوردار بود. در یک چنان جو فکری دولت با همه قوّت خود به جنگ ایلات رفت ابتدا کوشید آنها را مطیع دولت مرکزی کند چیزی که در شکل جنگی درازمدت، مداوم، و بیوقفه حاصل شد. سپس تصمیم گرفت آنان را «متمدن» سازد و کوشید از راه برنامهٔ اسکان اجباری و تخت قاپو کردن ایلات و عشایر به چنین هدفی نائل آید.
لرها: خلع مالکیت، قتلعام، کوچانیدن اجباری، کشتن رهبران! هزینهٔ کشیدن راه شوسه و خط آهن چقدر؟
در راستای بحث بالا به موضوع لرها نزدیکتر میشویم. ارتش رضاشاه در پی کشتار رهبران و اعضای ایلات و عشایر لر به خلع سلاح آنان پرداخت. به این هم اکتفا نشد. مسیرهای ییلاق قشلاق انان بسته شد تا مجبور به اقامت در یک منطقه شوند به کشت و زرع بپردازند و دست از شبانکارگی بردارند اما زمین هایی که به انان واگذار میشد ارزش کشاورزی نداشت. حسین مکی (تاریخ بیست ساله ایران جلد ششم) در این زمینه نوشته است: از بدو سلطنت رضاشاه از نظر تأمین سیاست «تمرکز قدرت»، تخت قاپو کردن ایلات و از بین بردن سران مهم آنان در دستور کار قرار گرفت و سپس جماعات عشایری را به مناطق دیگر مملکت کوچاندند مثلاً عدهای از الوار نقاط سردسیر لرستان را به ورامین آوردند در صورتی که شرایط قشلاق و ییلاق الوار لرستان برای این مردم حشمدار با ورامین مناسب نبود و اهالی الوار در ورامین نمیتوانستند به گلهداری و حشمداری بپردارند، ناچار بیکار شده به گدایی و بدبختی افتادند و از بین رفتند.
ویلیام داگلاس در کتاب سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی به وضعیت لرها کم و بیش پرداخته و در این رابطه از دهان بازماندگان ایلات و اعضای جماعات پیشتر ارگانیک لرها که حالا در حالتی بردهوار زندگی میکنند و از هر جهت به شکلی بیرحمانه درهم کوبیده و تارومار شدهاند حکایاتی تلخ و دلخراش بیان میکند. در بخشی از سفر خود با لرهای ایل سگوند (با جمعیتی هنوز بالغ بر حدودا ۴۰ هزار نفر) روبرو میشود همه ژندهپوش و بسیار فقیر، همه ایل را مجبور کردهاند برای زمینداران مورد تأیید شاه ازجمله پورسرتیپ رعیتی کنند. این رعایا همیشه در برابر ارباب خود مقروضاند و قادر نیستند از عهده این قروض و دشواریهای زندگی برآیند.
داگلاس اضافه میکند: فقر بیاندازهٔ لرها معلول تاراج و چپاول ارتش ایران هم بود. این تراژدی به سیاست رضاشاه در مطیع کردن عشایر مربوط میشود …برنامه ای که او برای عشایر پیاده کرد نه تنها گرهی از کار آنان نگشود بلکه فقر ومحرومیت آنها را تشدید کرد که بالاخره هم به قتلعام و غارت آنان انجامید…یکی از ننگین ترین فصول تاریخ سلطنت رضا شاه به دست یکی از افسران او که بین ایرانیان (بخوان لرها دیگران از این مسائل بی خبر بودند) به قصاب لرستان (منظور احمد میراحمدی است) مشهور است نوشته شده. ماجرا از این قرار است که در سال ۱۹۳۶ (۱۳۱۵) دولت ایران تصمیم گرفت که جاده شوسهای در لرستان احداث نماید و لرها با این نقشه مخالفت کردند و در نتیجه بین ارتش و عشایر لر زودخورد روی داد ولی دردسر از آنجا شروع شد که لرها یکی از افسران شاه را کشتند و قلعهٔ فلکالافلاک خرمآباد را تصرف کردند. شاه به جای این افسر یکی دیگر از امرای نظامی بلندپایهٔ خود را میفرستد و انبوهی از نیروهای کمکی و وسایل نظامی هم همراهش. وقتی نیروهای رضاشاه قلعه را از لرهای بومی پس میگیرند بلافاصله ۸۰ نفر از روسای لرها را به دار میآویزند. یکی از افسران حاضر در آن قتلعامها به داگلاس گفته است: ما سه روز اجساد را روی چوبهٔ دار نگه داشتیم تا درس عبرت خوبی باشد برای باقی لرها.
فوران هم مینویسد که رضا شاه فرمانداران نظامی خود را به مناطق لر میفرستاد تا از انان سربازگیری کنند و در صورت مخالفت هم اهالی و هم سران آنان به زندان میافتادند تنبیه بدنی میشدند یا به جوخه اعدام سپرده میشدند. طرح لباس متحدالشکل هم از سال ۱۳۰۷ بهانهٔ خوبی بهدست مأموران دولت برای سرکوب لرستان داد. هم او در همین رابطه از راهسازی و احداث راه آهن میگوید که بر قدرت دولت برای کنترل و مجازات لرها افزود. به نظر دولت اسکان دادن ایلات یا به عبارتی یکجانشین کردن آنان برای جمعآوری مالیات مفید بود. درضمن ممانعت از تحرک جمعیت کار دولت را برای کنترل این بخش از جمعیت ساده میکرد اما تأثیر این سیاست ها در مجموع بر ساختار اقتصادی اجتماعی فرهنگی و روحی-روانی اجتماعات لر مخرب و خانمانبرانداز بود و تعداد نفوس و میزان تولید عشایری به شدت کاهش یافت.
در مورد مقاومت سرخپوستان یا بومیان آمریکا یا ملل نخستین قارهٔ آمریکا (جدیدترین نام که امروز به آنان اطلاق میشود) در برابر «مدرنیزاسیون» از بالا نیز چنین نمونههایی در دست هست. اجتماعات بومی بیزار از کنترل دولت و مظنون به نیت و قصد واقعی کارگزاران آن عطای به اصطلاح پیشرفت را به لقایش میبخشیدند و تا سرحد امکان و حتی از طریق جنگ با فرستادگان دولتی مانع کشیدن راه و عبور جاده و خطآهن از میان زمینهای خود میشدند.
این شکل از تلفات انسانی به تلفات در عرضهٔ فراوردههای دامی در سراسر کشور منجر شد تولید گوشت، چرم پوست، و فراوردههای شیری همه کاهش یافت تعداد دامهای مورد استفاده در حمل و نقل هم کاهش یافت زمینهای نامرغوبی که به این جماعات داده میشد و به حال خود رها شدن آنها بدون هیچ پشتوانهٔ مالی بر روی هم موجب شد گذار از یک وجه تولید روستایی به دیگری بسیار پرمشقت باشد و «دهقانان» ایلاتی به حاشیهایترین بخش جامعه رانده شوند. دو طبقهٔ اساسی تشکیلدهندهٔ وجه تولید شبانکارگی-چادرنشینی را خانها و افراد عادی تشکیل میدادند که هر دو در اثر سیاستهای ویرانگرانهٔ اسکانیابی اجباری بهشدت تضعیف شده و آسیب دیدند. خانهای قشقایی، بختیاری، بویراحمدی، و ممسنی هم به خاطر مقاومت در برابر دولت رضاشاه بهای سنگینی پرداختند تبعید شدند در خانههایشان در تهران زیر نظر قرار گرفتند اموالشان مصادره شد به زندان افتادند و یا سرانجام کشته شدند. بقیه راه تسلیم و مماشات در پیش گرفتند و با دستگاه همکاری کردند. وضعیت زندگی افراد عادی ایلات در دورهٔ رضا شاه به وخامت گرایید و فقر شدیدی را در همه زمینهها تجربه کردند. دستدرازی عوامل دولت رضاشاهی، خلع سلاح اهالی ایلات، شبیخونزدنهای مقامات ارتشی به محلهای اسکان لرها، خدمتنظام اجباری، و غیره برایشان عوارضی به بار میآورد که سطح معیشتی نازل منزلت پایین و نابودی جمعی از جملهٔ آنها بود. به نظر فوران تجربهٔ شاق اسکانیابی اجباری بیشک تأثیر خود را بر آگاهی ایلی و سیاسیشدن این اگاهی گذاشت. رژیم پهلوی بهجای ایجاد مشروعیت برای خود پایههای حاکمیت خود را بر تهدید و اسلحه و زور استوار کرد و به همین جهت نیز از دل این جوامع سیاسیشده اقلیتهای قومی زاده شد که در برابر فارس سازی به مقاومت روی آوردند برخی از لرها به کارگران صنعتی نفتی تبدیل شدند مثل بختیاریهایی که در میادین نفتی به کار مشغول شدند و سیاسی شدن از نوعی دیگر را تجربه کردند.
فوران کار را ساده میبیند این فرض که پیش میکشد شامل حال همهٔ این خلقها یا ملل نمیشود. لرها به دلایلی که دیرتر بحث خواهد شد به این سطح از آگاهی ملی یا سیاسی دست نیافتند. بهجز این ترکها و دیگر ملل غیرفارس نیز هرگز جایگاه «اقلیت ملی» را برای خود نپذیرفتند. اینان همگی بر این عقیده بودند که ایران کشوری کثیرالمله بوده و هنوز هم هست و نمیتوان ممالک محروسه را به کشور تکملیتی و تکزبانی فروکاست. درضمن سیاسیشدن از نوعی دیگر لزوماً در تضاد با سیاسیشدن آگاهی اتنیکی یا ملی-منطقهای نیست چیزی که مثلاً بین کارگران امپراتوری اتریش دیده میشد. این موضوع که چرا آگاهی طبقاتی سیاسیشده نباید لزوماً در انقطاع از یا در تقابل با آگاهی ملی-منطقهای باشد خود بحث جداگانهای میطلبد برای بحث بیشتر در این زمینه کتاب روسدولسکی (ترجمهٔ نگارندهٔ مطلب و محمد عبادیفر توصیه میشود).
اما برای بحث پیرامون تختقاپو کردن لرها باید به کتاب عملیات لرستان (محاصره خرمآباد و عملیات طرهان) اشاره کرد که به کوشش کاوه بیات منتشر شده است. مقدمهٔ بیات تا حدودی بر وضعیت فاجعه بار لرها روشنی می اندازد.
تلاش دولت مرکزی برای اعادهٔ اقتدار بر مناطق عشیرتی بیش از ده سال طول کشید که بخش مهمی از آن نیز صرف درگیریهای نظامی شد وی اشاره می کند که در هر دو واقعهٔ بالا مسئولیت بروز شورشها بیشتر متوجه امرای لشکر و ارتش است تا «شرارت و خباثت» عشایر. امیرلشکر امیراحمدی با اقداماتی چون دستگیری و اعدام سران تأمین گرفته لر و کشتار و اسارت تودهٔ عشایر بیرانوند در زمستان ۱۳۰۲ زمینه را جهت شورش گسترده عشایر در بهار سال بعد آماده کرد که باز هم با دستگیری و اعدام رهبران تأمین یافته لر همراه شد. در سال ۱۳۰۴ مظالم و سختگیریهای مأمورین خلعسلاح و مالیه در محل و بالاخره اقدامات مامور رضاشاه سرتیپ شاه بختی در بهرهبرداری از رقابتهای محلی بود که به شورش طرهان و لزوم عملیات نظامی مزبور منجر شد و نه نوعی خوی و خصلت عشایری یا محلی که چارهای جز جنگ نمیگذاشت. هردوی این حوادث نیز همانند نمونههای بسیاری از دیگر موارد مشابه در عصر رضا شاه منبعث از نارضایتیهایی بودند که اگر امکان طرح و بروز قانونی مییافتند چه بسا کار به رویاروییهای خشونتبار و اتلاف نیروهای کشور نمیرسید. در مناطق عشایری قدرت بیچون و چرای نظامیان عرصه را چنان تنگ میکرد که راهی جز شورش و ابراز خشونتبار نارضایتی باقی نمیگذاشت درواقع حتی وقتی هم که نوعی دادرسی شکسته بسته میسر میشد هنگامی بود که مثل دورهٔ فرمانروایی شاهبختی در سالهای ۱۳۰۴ تا ۱۳۰۵ و عملیات طرهان دامنهٔ شورش و ناتوانی نظامیان در سرکوب آن چنان بالا میگرفت که چارهای نمیماند جز «عزل خاطی» و رسیدگی به خواستههای شاکی.
بیات در همان مقدمه از « نوآوری» رضاشاهی در روشهای سرکوب لرها مینویسد و این که در عملیات خرمآباد جوامع لر شاهد کشتار وسیع و هولناک تودهٔ انبوهی از زن و مرد و کودک بیرانوند بودند که همزمان با دستگیری تنی چند از سران عشایر همچون شیخ علی خان بیرانوند و مهر علی خان حسنوند بود. در شب ۱۵ دی ماه ۱۳۰۲ نیروهای دولتی بیمقدمه از چند طرف بر عشایری که بین تنگزاهدشیر و تنگرباط میزیستند هجوم اورده و چندصد نفر از انان را کشتند و همین حدود را هم اسیر کردند چندی بعد نیز سران دستگیر شدهٔ بالا بههمراه حسینخان سردار اشرف و دیگر روسای طوایف لر همگی اعدام شدند. این اقدام در بین لرها تأثیر بسیار نامطلوبی بهجای گذاشت بهخصوص که این اقدامات تحت عنوان اسکان صورت میگرفت ولی با اقدامات موهنی چون ارائهٔ بسیاری از مردان و زنان و کودکان اسیر بهعنوان رعیت به مالکین محلی نیز توأم شد. امیراحمدی همان سال در اوایل اسفند در کمیسیونی اعلام کرد: افراد ایل برای رعیتی حاضرند هر یک از مالکین هر چه رعیت لازم دارد درخواست نماید که از افراد ایل فرستاده شوند….(این نمونه در تأیید همان موردی است که داگلاس نیز در گزارش خود در بالا در رابطه با ایل سگوند یک جمعیت چهل هزار نفری به رعیتی واگذارشده/فروخته شده به مالکان طرفدار رضاشاه بیان میکند.)
رضا خان از امیراحمدی بهخاطر «تصفیه لرستان و تنکیل و سرکوبی روسای بیرانوند و قلع و قمع اشرار» قدردانی کرد ولی چندصباحی پس از این قدردانی معلوم شد لرها دوباره سر به شورش برداشتهاند که به محاصرهٔ خرمآباد منجر شد. امیراحمدی به تهران فراخوانده شد و به جای او سرتیپ شاه بختی مسئول «سرکوب اشرار و اغتشاش گران» شد. پس از مدتی امیراحمدی به لرستان بازگشت تا«نام لر را از صفحه لرستان بربیندازد».
در کتاب دیگری در بارهٔ ایران دورهٔ رضاشاه اثر ایرج رودگرگیا میخوانیم: (سرکوب) قیام لرها از اهم وظایف رضا شاه در اجرای سیاست تمرکز قدرت و سرکوب عشایر به ویژه الوار رشید لرستان میشد که خط آهن سراسری استراتژیکی نظامی شمال به جنوب و جادهٔ سوق الجیشی خرم آباد به خرمشهر میباید از داخل خاک آنان عبور داده شود. (اما اجرای این طرح) با مقاومت طوایف بههم پیوستهٔ لر روبرو میشود که با سلاحهایی بسیار ابتداییتر با قدرت برتر نظامی مبارزه میکنند. در جایی هم از نوجوان چهارده سالهٔ لر یدالله خان غضنفری برادر علی محمدخان غضنفری مینویسد که پس از تسلیم به قسم و آیه و قرآن سرداران رضاخان به دار آویخته شد. بنا به شهادت او این نوجوان در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۰۶ در کوههای مجاور منطقهٔ چول هول با دشمن مواجه شد و پس از ان که تا آخرین فشنگ در مقابل ارتشیان ارسالی رضا خان مقاومت کرد کشته شد.
ریچارد تاپر نیز در کتاب رضا شاه و شکلگیری ایران نوین مینویسد: بیزاری رضا شاه از عشایر در ایران معروف است و اکثر پژوهندگان عقیده بر این دارند که او کمر نظام عشایری در ایران را شکسته است او در برنامهای که برای ایجاد وحدت در ایران و پدیدآوردن کشوری نوین، مستقل، غیرمذهبی و فارسزبان داشت وجود عشایر و ایلات چادرنشین را مظهر بسیاری چیزها میدانست که میخواست آنها را از میان بردارد مثل فرهنگ و زبانهای بیگانه، وفاداری به رؤسا و سرکردگان وراثتی عشایری [بهجای وفاداری به میهن] شیوهٔ بسیار ابتدایی زندگی و جابجایی جغرافیایی یا کوچ که اعمال قانون و کنترل را بر آنان دشوار میکرد در ضمن نگران آن بود که تا چه اندازه در گذشته و حال عشایر آلت دست قدرت های خارجی شدهاند.
کسی از آلت دست بیگانه شدن عشایر وحشت دارد که خودش با تکیه به همان خارجیها در اثر کودتایی غیرقانونی بر سر کار آمد و با اشارهٔ تهدیدآمیز آنان و بیعملی ارتش پرخرجی که برای سرکوب داخلی ساخته بود از کشور گریخت و پسرش محمدرضا نیز به همین ترتیب با ارادهٔ خارجیها آمد و کودتایی علیه مصدق ترتیب داد و سرانجام با ارادهٔ آنان نیز ارتش پرخرج خود را پشت سر رها کرد و گریخت.
فقدان هویت ملی-منطقهای سیاسیشده در لرها
در طی بحث و گفتکو با دوست، وی از وضعیت جغرافیای کوهستانی و صعبالعبور لرستان و مناطقی که اصولاً لرها در آن اکثریت را داشتهاند گفت. منطقه بهشدت کوهستانی است زمین کم است هدایت آب به سمت زمینها سخت است کشاورزی دیمی است و شهرها هم در مناطق زیست لرها (بروجرد و غیره) حاشیهاند. بازارهای عشایری پیشترها رونقی داشتند که برحسب کوچ عشایر خالی و پر میشد.
برای توضیح معضلی که ذهن همصحبت مرا به خود مشغول کرده (فقدان هویت قوی منطقهای-ملی) وی به تفاوت مهمی که لرها را از دیگر خلقهای ایران مجزا میکند اشاره دارد. این تفاوت نداشتن هماتنیکی همسایه یا خویشاوندان ملی در آن سوی مرزها است. لرها برخلاف کردها و ترکها و بلوچها و عربها یک جمعیت هماتنیک همسایه نداشتند بنابراین ایلات لر با این که به آن سوی مرز میرفتند و حتی تا نزدیکیهای بغداد هم میرسیدند اما مسیر آمد و شدشان در مناطق کانونی و مهم نبود. بنابراین هستهها و نطفههای داخل ساختار ایلی نمیتوانست شکل بگیرد که بتواند از اندیشهها و ایدههای رایج در فضا استفاده کند و به این ترتیب طبقهٔ متوسط نحیفی شکل بگیرد و از ایدههای جدید الهام بگیرند. اما از دورهٔ قاجار و نیمهٔ دوم سلطنت ناصرالدین شاه به بعد اتفاقات خوبی افتاد. برخی فرزندان و حتی خود سران ایلات هم به خارج میرفتند. سردار اسعد (علیقلیخان سردار اسعد) خودش و دیرتر پسرانش راهی اروپا شدند و تحولات خوبی را هم به لحاظ فکری تجربه کردند. خود سردار بینش عمومی کسب کرد و دارای نظریات لیبرالی شد پسرش خانباباخان اسعد بختیاری در آستانهٔ روی کار آمدن رضاشاه حزب ستارهٔ بختیاری را تشکیل داد. وی و اطرافیانش ایدههای اصلاحات را طرح میکردند و زیر تأثیر ایدههای چپ بودند. آنها جنبههای قومی-ایلی و بهداشت و درمان و آموزش و یکجانشینی را به نحوی اصولی طرح میکردند. همهٔ این مباحث قبل از رضاشاه بود. اما رضاشاه همهٔ رهبران بومی از جمله خانباباخان پسر سردار اسعد دوم و جعفرقلیخان سردار اسعد بختیاری را در زندان قصر به طرز فجیعی کشت. هیچکس را باقی نگذاشت که بتوانند مردم خود را سازمان داده و رهبری کنند. همه را به نحوی کشت و سر به نیست کرد. بههمین خاطر ظرفیتهایی حتی به شکل نطفههای اولیه شکل نگرفت و چون ارتباط با آن سوی مرزها و هماتنیکهای همسایه هم در کار نبود که بتوان از آن طریق با پیرامون خود روابطی برقرار کرد و تاثیراتی گرفت نتیجه یک فضای مملو از خلأ فکری شد که زمینه را برای استعمار ذهنی و فکری و فرهنگی پساکشتار رضاشاه آماده کرد.
استعمار ذهنی- فرهنگی لرها
اقشار تحصیلکردهٔ لر از سوی رضاشاه و از دل خاکستر و زمین سوختهٔ لرستان یعنی در دورهٔ بعد از فتح منطقه توسط ارتش شکل گرفت. رضاشاه خیلی «هوشمندانه» مدارسی به نام مدارس عشایری تاسیس کرد و فرزندان خانهای عشایری را به زور وارد این مدرسهها میکرد. این بحث نیز باز بی شباهت به رفتار استعمارگران سفید با سرخپوستها نیست. نخبگان لر را مطابق دیدگاهها و سیستم خودشان و اندیشههای پانایرانیستی خیلی پررنگ تربیت میکردند. خط کلی پانایرانیستها این بود که کردها را به عنوان زیرشاخهای از قوم آریایی (که اوجالان هم این تعلق را تصدیق میکند) در مقابل ترکها بگذارند و به همین ترتیب میخواستند لرها را در مقابل عربها گذاشته به عنوان ابزار سرکوب آنها استفاده کنند. رضاشاه و اطرافیانش در موارد دیگر موفقیتهای کمی کسب کردند ولی در مورد لرها خیلی موفق شدند. طبقهٔ متوسط دستساز رضاشاه سرسپردهٔ اهداف پانایرانیستی او شد. در دههٔ بیست اولین نتایج این مدرسهها امتحان خود را خیلی خوب پس داد طوری که روشنفکران لر و الیت طبقه متوسطی لر در هیئت آریاییپرستهای پانایرانیست خودفارسپندار خیلی متعصب در صحنهٔ اجتماع ظاهر شدند. یک الیت به نحو افراطی آسیمیلهشده تولید شد.
دکتر هوشنگ اعظمی لرستانی مبارز مشهور لر حتی برای مدتی در جوانیاش عضو حزب پانایرانیست بود یعنی فعال جدی آن حزب شده بود. به این ترتیب طبقهٔ متوسط لرها از همان ابتدا بهشکل عاریهای و آسیمیله شکل میٰگیرد. از خاک بومی، از عناصر بومی، و از تاریخ و هویت جمعی سرچشمه نمیگیرد. نسل اول و دوم این روشنفکران و طبقه متوسطیها کسانی بودند که میگفتند پدران ما وحشی بودند رضاشاه با یکجانشین کردنشان به ما لرها خدمت کرد. متأسفانه هنوز هم این وضعیت ادامه دارد. از نظر این روشنفکران و الیت طبقهمتوسطی اجتماعات لرها وحشی و مایهٔ آشوب بودند و چه بهتر که رضاشاه همه چیزشان را از آنان گرفت و نابودشان کرد.
یک وجه ماجرا این است. وجه دیگر ماجرا حرکت ارتش در داخل مناطق لرنشین است. خاطرات هنوز زندهاند. حرکت ارتش چنان است که میتوان از آن بهعنوان هلوکاست نام برد. داستان «جاده اشک» را همهٔ ما میشناسیم. بین ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰، دولت آمریکا (ملل نخستین) یا سرخپوستان پنج قبیلهٔ بزرگ جنوبشرق آمریکا را به زور از خانهها و اراضی آبا و اجدادیشان بیرون کرد. این قبایل شامل چروکی، چاکتا، چیکاسا، کریک (ماسکوگی)، و سِمینول بودند. این کوچ اجباری نتیجهٔ قانون اخراج سرخپوستان بود که در سال ۱۸۳۰ توسط اندرو جکسون امضا شد. مردم بومی مجبور شدند صدها و شاید هزاران کیلومتر پیاده، در سرما، گرسنگی و بیماری حرکت کنند. در این مسیر تعداد بسیار زیادی از سرخپوستان جان باختند. بازماندگان مسیر اخراجشان را «راهی که در آن گریه کردیم» نامگذاری کردند. انگیزهٔ اصلی تصاحب زمینهای حاصلخیز سرخپوستان توسط سفیدپوستان بود و البته نژادپرستی ضد بومیان نیز نقش مهمی در این اخراج و تبعید و قتلعام داشت. در قرن نوزدهم در آمریکا دهه 40 اندرو جکسون سرخپوستان را از شرق آمریکا به غرب کشور تبعید میکرد و بعد از آنجا پراکنده شان میکردند به مناطق دیگر تا به این ترتیب هویت و تاریخ و زبان از یادشان برود و البته مبارزه کردن. برای لرها هم چنین وضعیتی پیش آمد. نه فقط رهبران و خانها را از میان برداشته، کشتند و از بین بردند بلکه توده های مردم هم دسته دسته در میان راه میمردند و مریضها و پیرها وسط راه به امان خدا رها میشدند. مقصد خراسان بود. با پای پیاده لرها را به خراسان میبردند یا بین راه در روستاها تقسیمشان میکردند. سرنوشت لرها کشتار، قتلعام، تبعید و پراکندهسازی بود. رضاشاه به هدفش رسید تختقاپو کردن جماعتهای سرکش عشایری و بعداً «متمدنسازی» آنان در عرض بیست سال جواب داد. همراه با این مردم و مردمانی مثل آنان یک روش زیست، یک فرهنگ نزدیک به طبیعت هم از بین رفت. ایران قبل از این صادرکنندهٔ گوشت به کشورهای همسایه بود. اما با مصادرهٔ دامها و از بین بردنشان ایران واردکنندهٔ گوشت میشود. در این توسعهٔ پهلویستی رضاخانی احمقانه هیچ فکر و استراتژی خلاق و مولدی در کار نیست.
در حزب ستاره و در دیدگاههای برخی خانهای مصلح مثل محمدتقیخان چارلنگ بختیاری مسأله یکجانشینی بخشی از عشایر مطرح بود و راهحل شیوههای آرام و اصولی و تدریجی بود. اما رضا شاه همه چیز را در لرستان و مناطق دارای جمعیت عشایری لر نابود کرد. بعد از این که لرستان را زمین سوخته کردند نه صنایعی آوردند نه شهرنشینی واقعی با ملزومات آن جریان یافت و نه هیچ چیزدیگری. امروز هم مناطق لرها از محرومترین مناطق کشور هستند.
جمهوری اسلامی هم همان سیستم رضا خانی میلیتاریستی را ادامه داد. تا بخواهی پادگان ساختند (هم پهلوی هم جمهوری اسلامی). مشاغل نظامی برای لرها در اولویت قرار گرفت و معلمی. به لرها یاد دادند به ارتش وارد شوند و از مرزهای ایران محافظت کنند و به لحاظ فرهنگی هم پانایرانیست و شاهنامهخوانهای قهار شدند. فارسها و دیگران اینهمه شاهنامه نخواندهاند که لرها.
ماجرای راه آهن (وصل مرکز به خوزستان برای نفت) و نابودی اراضی لرها هم وجه دیگر این داستان تراژیک است. معیشت نابود میشود زمینها مصادره دامها نابود میشوند ومهاجرت تودهای گسترده پیش میآید نظیر آنچه برای ترکها در دورههای مختلف اتفاق افتاد. لرها در فرهنگ عامیانهٔ تهران بهعنوان نماد و مظهر بلاهت و بیدستوپایی معرفی میشوند. مناطق لر هم آب زیادی داشت هم از لحاظ مواد خام خیلی غنی بود و هست ولی جمهوری اسلامی پس از استخراج معادن همه چیز را میبرد و به کارخانههایی تحویل میدهد که در مناطق فارسنشین تاسیس شدهاند. این سیستم تابحال ادامه یافته و کسی یا نیرویی هم مانع آن نیست. قشر تحصیلکردهٔ نسل اول تا بن استخوان آسیمیله متولد شد و خودش ابزار سرکوب مردم خود شد چیزی که در میان ترکها هم فراوان بود.
مارکسیستهایی که در این منطقه شکل میگیرند شاخصترینشان گروه دکتراعظمی بود که درمقطع 1340 و 1350 کار میکردند و بقیه هم بعد از انقلاب همه روی این عقیده بودند که لرها به آن معنای جدی کلمه خلق یا ملت نیستند. با این که در بین بلوچها و ترکمنها و کردها و ترکها مطالبات ملی وجود داشت اینها پایشان را در یک کفش کرده بودند که بقیه ملت هستند ولی لرها نه. مطالبات خلقی یا ملی بقیه را قبول میکردند ولی لرها را حذف میکردند. خلق نبودند چون لرها ذاتاً عشایر بودهاند و عشیره که نمیتواند مدعی حقوق ملی و خلقی شود.
خط پانایرانیستی را پی گرفتند شاید زیرتاثیر تعریف استالین بودند که گفته بود عشایرخلق و ملت نیستند. با این حال قزاقستان و ترکمنستان که جوامعی اساساً عشیرتی بودند ملت خود را ساختند. به این ترتیب چپ لر هیچ کمکی به شکلگیری مراحل اولیهٔ آگاهی ملی و سیاسی جمعی نکرد و در نتیجه امروز خیلی از فعالان لر آنان را طرد و لعن میکنند. چپ لر در این زمینه هیچ کاری نکرد چون در راستای استراتژی مرکز عمل میکرد. همهٔ خلقهای ساکن ایران در یک بازهٔ تاریخی نهضتهای ملی آفریدند و مطالبات زبانی و سابقهٔ تاریخی خود را نظریهپردازی کردند همه این کار را کردند ولی لرها نکردند.
دورهٔ جمهوری اسلامی ایران
این قسمت نتیجهٔ گفتگوهای من با دوست میباشد که از شدیدترین نوع استعمار داخلی و تاراج منابع خام لرستان و مشکلات آنان در زندگی روزمره میگوید.
قمرود: قم تا دهه ۱۹۶۰ جزیی از استان مرکزی و اصلاً زیرمجموعهٔ اراک بود طبق محاسبات ایدئولوژیک قرار شد به یک قطب توسعهٔ شهری تبدیل شود (زیارتگاه بودن و مراکز مذهبی موجود در آن به کنار). از دههٔ ۱۳۸۰ با سرعت چشمگیر و وضوح بیشتر میشد این تغییرات را ملاحظه کرد. به قطب درمان تبدیل شد یعنی مجهزترین درمانگاهها و مراکز بهداشت و درمان در آن ساخته شد طوری که مردم از اراک برای معالجه به قم میروند. شیعیان از عراق به مراکز درمانی آن رجوع میکنند (هم زیارت هم علاجت) و جمعیتاش با سرعت افزایش یافت. در حالی که از حیث محاسبات شهرسازی، منطقهای است کویری و بدون آب و حتی تخمین زده شده بود که ظرف ۵۰ سال آینده قم و کاشان قطعاً از بین خواهندرفت. طرح انتقال آب الیگودرز به قم مستقیماً از سرشاخههای دز در الیگودرز آب برداشت میکند از الیگودرز آب باکیفیتی را کشیدند و بردند تا آن شهر را آباد کنند. نکته ی غم انگیز این که در لرستان بسیاری از مناطق آنچنان محروماند که خودشان آب شرب را از تانکرها دریافت میکنند. درواقع با آبدزدی بزرگترین مجتمع آبی خاورمیانه را وسط کویر ساختند. دز یکی از مهمترین رودخانههای زاگرس است و نقش حیاتی در کشاورزی، دامداری و حیات روستایی دارد. برداشت از سرشاخهها یعنی فشار بر پاییندست.
از سرشاخههای کارون هم که به یزد و اصفهان و مناطق کویری دیگر که دارای الیت قدرتمند فارس است آبرسانی کردند و پروژه های صنعتی-کشاورزی آن مناطق را تداوم بخشیدند. زاگرس منبع مادر برای همه ی این طرحها بود. جالب این که این طرحها همه طرحهای عمران و توسعه ی شاهنشاهی بود که کلید زدنش نصیب رفسنجانی شد (و سدسازیهای بی حدوحسابی که از دوره ی او به نام طرحهای سازندگی آغاز شدند). در مناطق لرنشین (از جمله مناطق بختیاریها) و مناطق عربنشین و غیره بحران آب بسیار جدی است. فکر این جا را نمیکردند. فکرمیکردند آب برای همیشه میجوشد و میآید و هیچ وقت هم تمام نمیشود. این ساختار در برابر شوکهای اقتصادی و اقلیمی بسیار آسیبپذیر است. بسیاری از جادههای لرستان در دورهٔ پهلوی ساخته شد، اما هدف اصلی «کنترل و دسترسی نظامی» بود، نه اتصال اقتصادی. اصلاحات ارضی ساختار سنتی را شکست، اما جایگزین کارآمدی ارائه نکرد.نتیجه: فقر، مهاجرت، و رکود. پروژهٔ جمهوری اسلامی درواقع تداوم همان الگوی رضاشاهی است با مشکلات جدید. بعد از انقلاب، انتظار میرفت مناطق محروم مثل لرستان در اولویت قرار بگیرند. اما روندها نشانگر تداوم تمرکزگرایی ساختار تصمیمگیری در تهران و توزیع سرمایه و صنایع در مناطق فارس نشین است. اقتصاد رانتی و نبود سرمایهگذاری پایدار ویژگی خاص لرستان است سرمایهگذاری صنعتی در لرستان یا انجام نشد یا نیمهتمام ماند یا کارخانهها بعد از چند سال تعطیل شدند این همان چرخهٔ معروف «پروژههای افتتاحشده اما نهعملیاتی» است.
سخن پایانی
تشکیل «ملت ایران» یا ملتسازی در ایران هزینهٔ بسیار هنگفتی برای ملل و خلقهای غیرفارس دربرداشته است و این ملتها مجاز نیستند به تکرار باطل تاریخ تن بسپارند، مجاز نیستند رژیم فاسد و ناکارآمد و غارتگر کنونی را که دستش به خون آلوده است با رژیم دیگری تعویض کنند که امتحانش را پس داده است. تاریخ لرها همچون تاریخ دیگر ملل و خلقهای غیرفارس مملو از فجایعی است که رژیم پهلوی در حق آنان مرتکب شده است. معما اینجا است که همین رژیم یا طرفداران آن همزمان به نحو غریبی موفق شدهاند حافظهٔ تاریخی (شمار نسبتا زیادی از) لرها را چنان دستکاری کنند که قتلعام مردم خود را ناچیز انگاشته و قصابان لرستان را ببخشند. نوشتهٔ حاضر تلاشی است برای زنده کردن آن گذشتهٔ خونبار و نهیب زدن به مردم لر که فراموشی و بخشایش مجاز نیست. آینده را با درسگیری از گذشته و کنار گذاشتن شیخ و شاه بر مبنای به رسمیت شناختن کثرت ملی کثرت زبانی عدالت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اکولوژیکی باید ساخت.
منابع
جان فوران مقاومت شکننده؛ تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس از انقلاب اسلامی. ترجمه احمد تدین تهران خدمات فرهنگی رسا ۱۳۷۷
روسدولسکی: انگلس و مردمان غیرتاریخی. ترجمه فروغ اسدپور و محمد عبادیفر. نشر اسطوره پرومته
گذشته چراغ راه آینده است تاریخ ایران در فاصله دو کودتا ۱۲۹۹-۱۳۳۲ جامی نشر فردین ۱۳۶۲
کاوه بیات عملیات لرستان
ایرج رودگرگیا ایران از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ تا سقوط شاه پردیس دانش ۱۳۹۹
ویلیام داگلاس سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی ترجمه فریدون سنجری ۱۳۷۷انتشارات گوتنبرگ
حسین مکی تاریخ بیست ساله ایران جلد ششم استمرار دیکتاتوری رضاشاه ملاقات سیاسی و سوغات ترکیه نشر ناشر ۱۳۶۳
ریچارد تاپر رضاشاه و شکلگیری ایران نوین دولت و جامعه در زمان رضاشاه استفانی کرونین ترجمه مرتضی ثاقبفر ۱۳۸۳

Comments are closed.