درگذشت عیسی نظری، سردبیر نشریه «نوید آذربایجان»

روحش شاد یادش گرامی

عیسی نظری، سردبیر هفته‌نامه نوید آذربایجان، حقوقدان و از فعالان مدنی باسابقه شهر اورمیه، پس از سال‌ها قلم‌فرسایی و کنشگری در مسائل آذربایجان درگذشت. به گزارش یازاکو، عیسی نظری متولد نهم فروردین‌ماه سال ۱۳۳۴ در روستای یکان علیا از به توابع مرند بود. خانواده‌اش از کودکی وی به شهر ارومیه مهاجرت کردند و تحصیلات ابتدایی و متوسطه او در همین شهر بوده است.
وی در سال تحصیلی ۱۳۵۲-۱۳۵۳ وارد دانشگاه تهران، دانشکده حقوق شد و در سال ۱۳۵۴ ابتدا یک ترم، سپس دو ترم و بعد سه ترم و در نهایت برای همیشه ممنوع‌التحصیل گردید.
پس از سقوط رژیم پهلوی، مجدداً به دانشگاه برگشت و در سال ۱۳۵۸ فارغ‌التحصیل شد. سپس سی سال در دادگستری خدمت کرد و در سال ۱۳۸۸ بازنشسته شد و پس از آن به وکالت مشغول گردید. وی دارای آثار تالیفی متعدد در قالب کتاب و مقاله بود.

 

خاطرات و خطرات  ( ۲۸۱ )

آرزو های بر باد رفته

🖌عیسی نظری

🔹در روستای ما درد های خداوند تماما روی مردم اوار می شد ، جیغ های دردناک زنانی که وضع حمل می کردند ، هنوز از
گوش های من نرفته است ، مارها ، حتی
زنبور ها براحتی می توانستند ، آدم بکشند .
سکته های ناگهانی ، مثلا مادر بزرگ من ،
اگر کسی می توانست عمو سلیمان را
راضی کند که شورلت اش را ،راه بیاندازد ،که معمولا یازده ماه خراب بود و هله راه هم نبود باید از مسیل رودخانه راه می افتادی  که زمستان آنهم بسته بود که برف امده است و بهار و پائیز هم به خاطر باران و سیل ، تنها تابستان راه به شهر بود و دسترسی به پزشک ، البته اگر فردی داشتی که می دانست پزشک چیه !
خیلی ها می گفتند : اینکارها کفر است ،
مقابله با مشیت الهی است ، اگر خدا
بخواهد ، هیچ دردی آدم را نمی کشد !
درد یک نعمت الهی است ، مجازات این
دنیا است عوض اش برای آن دنیا نمی ماند و آدم به بهشت می رود .
🔹در این اوضاع من از روستا فرار کردم ، با پای پیاده تا ائواوغلی آمدم و انجا سوار اتوبوس الله وردی شدم و در شهر تابلوهای خانم دکتر امامی ، دکتر صولتی ، دکتر منصوری و… مرا شیفته
کرد !
اول به مدرسه محمد رضا شاه پهلوی رفتم و بعد به نزدیک ترین مدرسه
دولتی ، امیر کبیر و سه سال سیکل
اول را تمام کردم .
برای پزشک شدن باید رشته های دیگری
انتخاب میکردم .
به دبیرستان  فردوسی رفتم خیابان زنگنه و
خیام ، درب ورودی مدرسه یک آقای شیک و پیک با یک کراوات رنگی ایستاده بود ،
حین ورود من جلویم گرفت و گفت :
کجا ؟
گفتم : برای ثبت نام آمده ام
— پدرت چکاره است ؟
— پدر ندارم آقا ، پدرم مرده !
— تا حال کدام مدرسه درس می خواندی ؟
— امیر کبیر آقا !
— همان دروازه شاهپور ؟
خنده تمسخر آمیزی زد و گفت :
فیل ات یاد هندوستان کرده ، گفتی
از دروازه لات های شهر سیر شدم ، برم
زنگنه ؟ ثبت نام تمام شده ، برو مدرسه
خودت !
از آنجا رفتم دبیرستان رضا شاه کبیر ،
خیابان پهلوی ، دم درب کسی نبود ،
رفتم داخل به اتاق مدیر ، پرسید :
برای ثبت نام آمدی ؟ معدل ات چیه ؟
گفتم : چهارده آقا
— پدرت چکاره است ؟
— مرده آقا
— خانه تان کجاست ؟
خیابان شاهپور آقا !
— صبح ها نمی رسی ، برو همان مدرسه
خودت !
— من می خواهم رشته طبیعی بخوانم !
— پس برو دبیرستان ملی ،از همه ثبت نام می کند !
🔹تمام آنهائی که آنجا بودند ، خندیدند .
کنار مسجد لطفعلی خان بود ، مدیرش
از همه مدیر هائی که دیدم ، بهتر بود !
کنار من نشست و گفت :
پسرم اینجا به درد تو نمی خورد ، تو باید
مدرسه دولتی بخوانی ، اینجا با پول
درس می دهند !
— من می خواهم دکتر بشوم ، رشته
طبیعی بخوانم !
— گفتی پدر نداری ، پیش که زندگی می کنی ؟
— پیش حاج عموی ام زندگی می کنم ،
نمی خواهم از او پول مدرسه بگیرم ،
چون پدرم نیست !
— ببین جانم تو هر رشته ای بخوانی اگر
در آن رشته سر بشوی ، می توانی موفق
بشوی ،این قدر توست که ادبی بخوانی ،
ولی موفق شدن در آن و دانشگاه رفتن
دست تو است ، برو همان مدرسه خودت
ثبت نام کن ، فقط سعی کن ، بتوانی از
قدر خودت ، پیشی بگیری !
قول بده سه سال دیگر دانشگاه تهران
باشی !
@navidazerbaijan

Comments are closed.